یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

بخواب هلیا دیر است... دود دیدگانت را آزار می دهد....دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پام نخواهد کرد....
چشمان تو دارد چه به شب می گوید...
بدان من به سوی تو باز نخواهم گشت.دیر است برای باز گشتن برای خواندن تصنیف های کوچه بازار برای بوییدن کودکانه ی گلها
و آنچه از هر استغاثه به جا  می ماند...ندامت است..
مهر در خاک روییدنی است. چون گیاه و خشم گیاهی رستنی است..
شک چیزی به جا نمی گذارد مهر آن متا عی نیست که بشود آزمود و پس از ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش ساخت...
شهری مرا سنگسار کرد شهری که من دوست داشتم ..
و مردمی که پیش از این بارها آنها را  ستوده بودم
اینک انتظار فرسایش زندگی است..  باران فرو خواهد ریخت..
و من شهر را به دلیلش دوست داشتم..
شهر آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد بخواند... و بعد از یاد ببرد...
هیچ کس شهر را بی دلیل نفرین نخواهد کرد
درد تن درد روح را سبک می کند...
روزی دانستم و خواهی دانست..که زمان جاودان بودن همه چیز را نفی می کند....؟؟؟؟
تنها خواب تورا به تمامی آنچه از دست رفته است به من و به رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد..
من برای دوست داشتن هر نفس زندگی دوست داشتن هر نفس مرگ را می آموزم...
و برای ساختن هر چیز نو هر چیز کهنه را... و
برای عاشق عشق بودن عاشق مرگ بودن را.....
من که به فرسایش هر واژه ها خو کرده ام... و من که باز آفریننده ی اندوه هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهیم بود...هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد زیرا نه من ماندنی هستم نه تو...
هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای است اندوهبار و توان فرسا.....
و هیچ پایانی به راستی پایان نیست....

<شهری که بار ديگر دوست می داشتم..............ـــــــ نادر ابراهيمی>

نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳۸٢ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |