یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

یاد آوری یک رویا تقریبا همان قدر سخت است که شکار کردن یک پرنده با دست خالی ... اما گاهی وقتها پرنده می آید و به میل خودش روی شانه ما مینشیند....آری
فلج
فلج
فلج....
آری نازنینم.... دختر سرزمین دور های من....
سبکی قانون ماست ....و انتظار ما برای فرا رسیدن بازار و بهار و رگبار همیشه با غافلگیری به پایان می رسد....
و دانشی که استاد گفت : درخت ....
نازنین من ....اینجا فلج و یک کودک.... کودکی که بی هیچ دلیل آشکاری از بازی باز می ایستد . به یکباره رخسارش رنگ می بازد و بی حرکت می ماند . خاموش می شود-------- دیگر کاری جز خندیدن نمی کند....
و نه کوچ دیگر باره....

کودک بزرگ میشود... نازنین من ..... اینبار خدا پا پیش گذاشت .....تمام راه را از آن طرف باز گشتیم....

نازنین من

نوشته شده در ٢۳ فروردین ۱۳۸۳ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |