یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

سکوت می کنی... و سکوت را ادامه دادی تا زمانی که نشانه شدی برايم ....

و سکوتت آنقدر فريادی زد تا به ايمان به آن نشانه دوباره ذغالی برای لی لی هايمان پيدا کنم....

ما زمان را صرف کرديم...زمان درازی تا بفهميم ما فرشته نيستيم....نزد ما از زندان خبری نيست...

و همين گهواره ها بودند که آموختند: تنفسی  چندان ناچيز ... طراوتی چندان زياد

 

نوشته شده در ٢٦ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |