یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

چاه که تنگ باشد... بوی ته مانده زن ميگيرم

به يک خاطره تلخ نمی مانستم....

 تو و من به اندازه يک عشق به آسمان مديونيم....

مريم من آبستن عيسی ديگری است....

امشب اين آسمان پايين دست...

اين همه هوای دوست...دوری و دريا...!!!!!!

مادر همين لحظه را.....صدايم نکن

و من اين آيين کهنه را دوست دارم....که من و تو زنده ايم....

و تو را ....< آرزو ی پر از پفيلای من>

 

نوشته شده در ۳٠ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |