یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

تو خوب می دانی شادی چيزی است جاری ... کمياب ترين ماده در اين جا..

و سکوتی که ميان زمين و آسمان است... در اوج همين   نردبان..

آری پنجره روح مهربان اتاق است...

 و اينکه فرياد برگی که می داند

اوهام

 مرا و تو را

به انتهای مرگ رهايی رساند..

 

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |