یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

می دانی که سرشارم از تمام زندگی.
پس برو و مرا با تمام تنهايی با شکوهم تنها گذار
برو از مرز هستی من بگذر
سياه سرد بی تپش گنگ.......................
.
.
.
دلم عجيب گرفته ............خيال خواب ندارم...
نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳۸۱ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |