یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

من در جاده های غبارآلود آواز خوانده ام

و در پياده رو های کثيف شهرها

برای اشک آوردن به چشمان بی رحم مردان

در راه آهن آواز خوانده ام

و در اتاق هايی با کاغذ ديواری آبی

و برای کسانی که دوستشان داشتم

اما حالا مادر ... می خواهم تنها برای تو بخوانم

بگذار بگويم مادر ٬ که من هرگز

خاطره ی چيزهای قشنگی را که می گفتی از ياد نبرده ام

و کارهای لطيفی که انجام می دادی

و هرچند بزرگ شده ام

اما اين آواز را برای تو می خوانم

ممکن است بگويی که دلت می خواهد کنارت باشم

تا در زمستان کمکت کنم

اما تو می دانی

و با لبخندی مشتاق اعتراف می کنی

که پسرت بلد نيست جايی بند شود

هنوز حرف هايی برای گفتن هست ...

و مادر ...

من اين آواز را تنها برای تو خوانده ام ...

.......................... سيلورستاين  .........................

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ-------------------------------------------ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و مادرم ...فرصتی برای بخشيدن .....که دستمال های مرطوب تسکين دهنده درد های هرگز نگفته ات نيستند .... و سالی يک بار مرا ببخش که می دانم فقط به خاطر حقيرم زندگی را تنفس عميق می کنی ........................

نوشته شده در ٥ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |