تلخی این اعتراف چه سوزاننده است که مردی کشن و خشم آگین در پس دیوارهای سنگی حماسه های پر طبلش دردناک و تب آلود از پای در آمده است....
و اکنون پتک گرانش را به سویی افکنده است تا به دستان خویش که از عشق و امید و اینده تهی است فرمان دهد:
"کو تاه کنید این سرگذشت سمج را که در آن هر شبی در مقایسه چون لجنی است که در مرداب ته نشین شود....."
من پرواز نکردم .... پرپر زدم
درپس دیوارهای سنگی حماسه های من همه آفتاب ها غروب کرده اند....
این سو ی دیوار مردی با پتک بی تلاشش تنهاست
به دست های خود می نگرد
و دست هایش از امید و عشق وآینده تهی ست...
این سوی شعر جهانی خالی جهانی بی جنبش و بی جنبنده تا ابدیت گسترده است...
و در پشت حماسه های پر نخوت مردی تنها بر جنازه ی خود می گرید...

شاملو.


<من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو..........>

/ 6 نظر / 10 بازدید
meisam

...........................

hich

کاش ميشد معنای جهان را فهميد؟ کاش ميشد انسان ميفهميد که گمشده واقعی اش چيست و به اين و آن نميچسبيد. علت اين همه عشق به عشق را نميدانم . اما ميدانم که عاشق شدن را دوست دارم. خدایا تا کی ... ؟ گمراهی تا کی ؟ شبی بر ما تجلی کن و بگو آنچه ما نمیدانیم . ای کاش آدم بودیم ...............

پرتقالي

و دستهايش تهيست

حامی

به میثم: تو چرا؟ من به زبانت چشم داشتم , نکنه تو هم... نه نگو که دیگر نمی توانم بنویسم شده ام

حامی

به جايي ميرسي كه تموم ميشي .... من به اونجا رسيدم .... تاكي ؟

marjan

تو به بالاترين جايی که ادما هيچ وقت فکرش هم نميکننذ پرواز کزدی