من و تو در اوج زمين

به زمين می نگريم..

به زمين شک می کنيم..

و از اين می ترسيم که در اين سيه باغ

سهم رنگينی از اين قوس و قزح

پشت در سخت بگريد به خيال خورشيد....

و دل سرد زمين که به سوگ من می ماند... از ستمکاری ما سر به آسمان گذارد...

ساده تر از اين؟؟که بوم رنگی تصويرهای ما در چشمهای  من و تو همان بهانه دل شد...

برای تاراجمان...

ايمانمان

سجودمان....

/ 8 نظر / 11 بازدید
لاله

غريبه‌ام و نشانی از کوچه‌های آشنايی در برهوت انديشه‌ام سبز نمی‌شود. کاش پيک دوستی می‌آمد و جوانه‌های اميدم را با جويبار صداقتش آبياری می‌کرد ... (غريبی تنها)

آقا ساسان...

سلام... اول شدم٬ نه؟! ... خيلی خوشحالم که با وبلاگ شما آشنا شدم... دنيا ... ساحل... غروب... عشقی که با قاشق صرف می‌شود؟؟؟!!! شاد باشی و هميشه نويسان.

هذیون

سجود زمین می خواهد... نه؟!

siavash

چقد سخته نظر دادن واسه اين نوشتت!

حامی

تو كه نازنده بالا دلربايي تو كه بي سرمه چشمون سرمه سايي تو كه مشكين دو گيسو در قفايي به مو گويي كه سرگردون چرايي

حامی

: كيستي؟ :: من هم ابراهيمم. : اين چيست ساخته اي؟ :: مجسمه خداوندم است بر زمين. دختري با خود گفت : " اين آيا آينه من است يا مجسمه ؟ " : آنها كه با تبر شكستي؟ :: هيچ كدام شبيه خدايي كه من پيامبر اويم نيستند. و پرتابش كردند از منجنيق به آتش. و ابراهيم در آتش سوخت. بانو .... بوي اسماعيلسوختني مي آيد. بانو ....

maysam

kheyli ghashange movafagh bashi