این روزها ..

... Secret Garden .... Fields of Fortune .... Silent Wings ...

و

من ...

/ 2 نظر / 4 بازدید
آشنا ی دیروز

خبرت خرابتر کرد، جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی چه ازین به ارمغانی که تو خویشتن بیایی بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی تو که گفته‌ای تحمل نکنم جمال خوبان بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی در چشم، بامدادان به بهشت برگشودن نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

سانتیاگو زاولا

ئه؟ پس توی یه روز به دنیا اومدیم من و تو - من البته شب دنیا اومدم!- سلام با کلی تاخیر تولدت مبارک