من در کوچه کلی برات خنديدم.......خوب می دانم آغوش بسته است......

و تو خوب می دانستی کشتی ها از ابتدای دريا اينجا بودند....

و اينکه سفالينه حيات اگر بشکند...سکوت آخرش يک کلاغ سرفه خواهد کرد...

سلام مرا به گندمهايت برسان

/ 7 نظر / 2 بازدید
mehdi

سلام. خیلی خوشگل مینویسی. اسم وبلاگت خیلی جالبه.همین نظر منو جلب کرد. موفق باشی. راستی به من هم سر بزن.پشيمون نميشی.

meisam

به دنبالت می آيد به دنبالم می آيد .... حتی اگر نفسها شمارشی شوند،حتی بعد از صدای کلاغها حتی ....

نفیسه

سلام خیلی قشنگ مینیویسی خوشحال ميشم بهم سر بزنی کامنت يادت نره ها !!!!منتظرم

ali

سلام اسم وبلاگت خيلی حسرت سازه

maryam

يه سای هم به اينجا بزنين

Hami

مي‌دانستم كه باد اگر بيايد - مي‌آيد - و تو ديگر آنجا نخواهي بود پارگي ِ عطشان ِ گلوي زني به تصوير كشيده شده را چشم مي‌دوزي حسرت كه بنشيند قرنيه‌ات كنجكاوي مردّد خود را پنهانم كني، دريغ! نگاهتان را كه مستِ مست به فردا مي‌دهيد، سياله‌ي ناپاك غربت اشكهاي من رد مي‌گذارند برهنگي آغوشتان را ممهوري ِ دست نخوردتان نشكند به زارّي ِ من كه مي‌خواهم تصنيف پيشاني نوشتم را آتش بكشم بداني من در كرانه‌ي عشق چطور گريستم. خنده‌ات را نشانم بده...

meisam

سلام حامی جان منتظرت بودم . می دانستم خاطه لاله ها با توست ...