سکوت می کنی... و سکوت را ادامه دادی تا زمانی که نشانه شدی برايم ....

و سکوتت آنقدر فريادی زد تا به ايمان به آن نشانه دوباره ذغالی برای لی لی هايمان پيدا کنم....

ما زمان را صرف کرديم...زمان درازی تا بفهميم ما فرشته نيستيم....نزد ما از زندان خبری نيست...

و همين گهواره ها بودند که آموختند: تنفسی  چندان ناچيز ... طراوتی چندان زياد

 

/ 7 نظر / 2 بازدید
محسن

سلام وبلاگ جلبی دار ي موفق باشی

maryam

سلام... قشنگ مينويسی...ار ادمايی که جرات راه دادن ابهام به نوشته هاشونو دارن هميشه خوشم اومده ....بازم ميام!تا بعد

غریبه

سلام بلاگ جالبی داری به من هم سری بزن خوشحال میشم. سر زنده باشی

hazioon

ما فرشته نيستیم ما فرشته نيستیم ما... منم جايی زمانی فهميدم که ما فرشته نيستيم...

passargad

سلام دوست عزيز، وبلاگ قشنگی داري، موفق باشی. يا حق.

Sr.d

سلام . خوندم خوب بود . سکوت راه را برای فرياد باز ميکند .بد نمينويسی ولي خوب هم نمينويسی . موفق باشی يا حق