گنجشکان نو پرواز

بر شاخه نشسته اند

گل می با فند و گلدان به سردابه

از بامداد تا شامگاه 

ماهی تنگ طلا

 آهو و شکار گاه

چوپان و رمه می با فند به دشت

گنجشکان بر شاخه نشسته اند

دستشان بی طلا

گلدان هر کدامشان تهی

چه کسی قيچی سياه دارد به دست؟؟؟

<ری را>

/ 3 نظر / 13 بازدید
مهدی

غروب را چگونه باور کنم که چشمانش هميشه خورشيدی است....در کوله بار تنهاييم هيچ نيست جز يک سبد آشفتگی ناب يک بغل عشق و يک شاخه گل محمدی که روزی به مرغان مهاجر خواهيم بخشيد...در کوله بارم همه چيز هست و هيچ نيست....اينک اما خاطره ای از یک غروب برفی در شیره جان ناتوانم.

حامی

هنوز مانده تا بگويم. آنها دارند ديگر نمي خندند و تو، با من گريه کن.

meisam

کاش راهی برای فرار بود