به قولش که می گفت عشق زمان را می برد و زمان عشق را ...

عزيز من.... عزيز باران هميشه من!

ما عادت می کنيم ... عادت می کنيم  به خاطر زندگی حرف های ابر آلوده بيهوده نزنيم ..

مثل زمانی که کنج يک جای دور برای هم رويا هامان را می خوانيم شبيه ترانه ...

اما کاش به اين يکی زياد عادت می کرديم و به خاطر زندگی ....

 

/ 19 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندارد

می خواستم آهنگ «لحظه» ی کنی.جی رو این جا بچسبونم! ولی نشد. آخه راستش خیلی به این حرفت می خورد.

مجتبی تقوی زاد

سلام .....................خوبی رفيق ...........نمی دانم چرا برای تو نوشتن سخت می شود ..........شايد به خاطر اينکه نمی خواهم بکارت نوشته هايت نيست شود ...........اين حرفها حرفهای من است ...........حرفهای آدمهايی از جنس من وتو ...........راستی اگه فروغ دم دست داری اين شعری که نياز برات کامنت گذاشت .............کامل بخون .............دريايی باشی ...........شمال اومدی بهم خبر بده .............

آرين

زمان که مي گذره...عادت می کنيم...اوهووم!!! اوهووم!!

asal

هستی دوار هماره توهم تکرار را می افريند...ما دايره نباشيم...:)//درود و سپاس از حضورت در سراچه حقيقت ..

Niloofar

سلام فرنوش جان .... اومده بودم نوشته ی جديد بخونم ... حالم را اخذ نمودی .... باشد !

sara

دوست داشتم زياد

Meursault Roquentin

کاش عادت می کرديم حرف های ابر آلوده بيهوده نزنيم به خاطر زندگی.... بله کاش

دون پدرو

... گریست ...

اميد

جايی شنيده بودم انگار..و از زبان کسی...اما...هيچ وقت باورش نکردم...........خوش باشی