-بی آرزو چه می کنی ای دوست ؟

-هواخاموش ایستاده است ..
از آخرین کوچ پرندگان پرهیاهو سال ها می گذرد ..
آب تلخ این تالاب اشک بی بهانه من نیست ؟

 -به چه می گریی ؟

-نمی دانم .... زمستانهاهمه در من است ..
به هر اندازه که بیگانه ای سربه شانه ات بگذارد بازی باز آشناست ... غم ...

/ 3 نظر / 12 بازدید
شراگیم

...دست گذاشتی روی اون جمله ای که منتظر بودم کسی بهش اشاره کنه و نمیدونم چرا کسی ندیدش... یا نخواست که چیزی در موردش بگه...یا پر رنگش کنه...به هر حال کسی این کار رو نکرد...ممنونم ازت که خوندیش و تکرارش کردی

حسن کچل

سلام..خوبی وب خوبی دای خوشحال می شم وب منم سری بزنی..بازم میام فعلا بای

مرجان

فرنوشییییییییییییییییییییییییییییییییییی [نیشخند]خوبی؟ چرا دیگه برام میل نمیدی ؟؟؟؟؟؟دارم میاما [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]