صدای آشنا مرا به تمامی صدا بزن ......

اينجا جای ماندنم نيست....... پرستو برگرد

باغ زمستان زده در انتظار بهاری نيست.... ديگر فصلی را ارزو دارد....

بی کرانی دشت می دانی غنچه ها در نفس آخرشان می شکفند.؟.....

گندم هايت چرا سکوت کردند؟

/ 4 نظر / 2 بازدید
meisam

هنوز صدای قدم هايت بوی رسيدن مي دهد ، گلی که با آمدنت شکفت هنوز منتظر شبنم است! پس چرا صدايت آبی نيست ؟!

حامی

قریه من رویای من بود , مزرعه ام دنیای من بود , محصولش هر چه که بود , بخشی از آوای من بود... ,آهای تابستون که تموم شه من چی کار کنم؟ سیلو ها رو که میبینم , یاد خوابگاههای خودمون می افتم , با تعطیلی مزرعه ها خوابگاهها شلوغ میشن , کیا اول میرن؟ یا بهتر بپرسم کیا اول در میان؟ نترسین جای بدی نمی برنتون , مطمن باشین از آسیاب های سنگی قدیمی خیلی بهتره , اصلا احساس نمی کنین چه بلایی دارن سرتون میارن... بی خیال , من دارم چی میگم... هر چی که هست دست خودمون نیست , آسوده بخوابید , برده می شوید

آنکس که دگرگون شد

او خواهد آمد و تو را با خود خواهد برد اما اگر امد به او بگو که هيچ گاه ترکت نکند به او بگو هميشه در کنارت بماند و تو او را از صميم قلب دوست بدار. گلها تا عاشق نشوند نمی شکفند و گندمها تا اشعه عشق خورشيد به آنها نتابد در سکوتند.

حامی

چکه کن ابرک من...