رفتن را لمس می کنم .....

شايد هم بدانم .... بيا آ غاز را بشنويم.....

 گو دالی رو به آسمان ........

همان حفره ای که از زير خاک ... از زير تمام زمين ها شروع می شود.......

همان آتش تندی  که  صدايش کردی.....

همان نان و گندم و............... دانه اش....

/ 4 نظر / 2 بازدید
meisam

از رفتن می ترسم و از ماندن پژمرده ! از گفتن مي ترسم و از سکوت دل زده ! از ديدن می ترسم و خوابيدن کسل // به ترسم می بالم ..... به راهت می انديشم . به آغازش و به پايانش ... آنچه برايم مانده دلهره از ترسی دوباره است

meisam

از رفتن می ترسم و از ماندن پژمرده ! از گفتن مي ترسم و از سکوت دل زده ! از ديدن می ترسم و خوابيدن کسل // به ترسم می بالم ..... به راهت می انديشم . به آغازش و به پايانش ... آنچه برايم مانده دلهره از ترسی دوباره است

نفیسه

سلام وبلاگ قشنگی داری خوشحال ميشم بهم سر بزنی کامنت يادت نره(البته اگه دوست داری)

حامي

مخوان آواز عشق انگيز اي دختر اگر آواز ميخواني بخوان آواز دردانگيز آن مرد نگونبختي كه شب بادست خالي مي كند آهنگ كاشانه و با شرمي غم آلوده بجاي نان بپاي كودكانش اشك ميريزد و غمگين كودكان او به گردش در تضرع چون كبوترهاي بي دانه