از آن زمانی که زندگی اسباب بازی حياتمان بود نورها می گذرد ....

و امروز محکوم تحمل وزن اقيانوسيم به جرم دريا را قطره قطره شمردن....

چرا به بازی لحظه ها تن نمی دهم؟؟؟؟ با اين همه <چرا> چرا رها نمی شوم؟؟؟؟ 

 

/ 6 نظر / 9 بازدید
ع.ش.ق

خيلی خوشحالم که اين نصف شبی با وبلاگ يا احساس شما آشنا شدم. خيلی کوتاه و خودمانی می نويسی. می فهمم....

حامی

من نتوانم تو نتوانی که تواند؟ تو توان توانستن را ميدانی...

marjan

تو کجايی چرا انقد دور شدی ؟ مگه قرار نبوذ دوستیامون تازه گنیم

meisam

يا برف را بياب يا خورشيد را ! سردر گمی هايت را يا مخفی کن يا از آب کن

پرتقالي

من هم نميدانم

دیگه اینجا نمی آم . راحت بنویس. قول میدم. بای.