تو خوب می دانی شادی چيزی است جاری ... کمياب ترين ماده در اين جا..

و سکوتی که ميان زمين و آسمان است... در اوج همين   نردبان..

آری پنجره روح مهربان اتاق است...

 و اينکه فرياد برگی که می داند

اوهام

 مرا و تو را

به انتهای مرگ رهايی رساند..

 

/ 8 نظر / 2 بازدید
Sr.d

اين نوشته رو خوب نوشتی . ولی احساس ميکنم که يک خورده کم نوشتی . ولی اين رو هم بگم نوشته هات مقاله به مقاله بهتر شدن . موفق باشی يا حق

hazioon

رهایی نمی ماند تا بميرد... او رها می شود و از دستان مرگ می گريزد.. مثل کسی که شادی و سکوت را می شناسد..

نه چندان غریبه

چه به همتا هستند دلهایی که شادی را به دیگران می بخشند ... این کمیاب ترین ماده را ... شاید با قاشقی از غروب ... شاید با نوایی از خنده های دلنشین ... و این بی همتا ها، فرشته های آسمانی هستند

zahra

چقدر زيبا بود..

مهرداد

سلام. خيلی جالب بود. خوشحال خواهم شد توی وبلاگم ببينمتون.........موفق باشی.........

&#1580&#1610&#1600&#1600&#1605&#1586

سلام ..........بعد از مدتها............// خوبی رفیق..........ایوول..........//و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل. ......... و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش. ..........// c u

سنگ صبور

سلام من براي اولين باره افتخار خوندن مطالبتون نصيبم شده فكر كنم 4 خط اولش خيلي قشنگتر از 4 خط دوم باشه

shabetanha

و من در این تنهايی شب دل تنگم دل تنگيه غربيست چون برايه اولين بار نميتونم در کش کنم